عبدالقدیرخموش

زمن برده به یغما راحتم ان نازنین امشب

زهر سو دیده میکشاید به من ان ماجبین امشب

در و دیوار و سقف و گردون و افلاک

گزیدند لب زحسرت اه! به حسنش افرین امشب

می لعل لبش بردو خمارم نشه اش باقیست

نه بستم دیده تا بانگ خروس اخرین امشب

غرور من شکست ان نازنین با عشوه وتمکین

بسان سایه ام  بنموده است نقش زمین امشب

خموش امشب زتنهایی ندارد شکوه ای بر لب

زهر سو دیده میکشاید به من ان ماجبین امشب